مهسامهسا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره
محیامحیا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 22 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

ختل و متل

زلزله

سلام دردونه دیروز بابا تا شب اداره بود منو تو و فاطمه هم طبق معمول خونه بابا جون بودیم ظهر که رسیدم خونه دیدم همه خوابند و فقط خاله خدیج بیداره تو هم اومدی جلو پله ها و دوباره گفتی "مامان سلام" وای مامان همه خستگیم در رفت وقتی خاله اینا میان ماهم اتراق میکنیم خونه بابا جون عصر تو و محمد مهدی رو گذاشتیم پیش مامان و باباجون وبا خاله ها٤ساعت زدیم به بازار و خیابون بمیرم مامان برات برگشتنی مامان جون تعریف کرد میخواسته محمد مهدی رو رو پاهاش بخوابونه تو دیدی و با عصبانیت متکا رو از رو پاها مامانجون کشیدی و محمد مهدی رو هم زدی و علنابا زبون بی زبونی  اعلام کردی کسی حق نداره در حضور تو به بچه دیگه ای محبت ک...
22 تير 1391

عمر مامان

سلام کوچولوی من روز بروز علاقه من بتو بیشتر می شه نمیدونم چکارت کنم عسلم دیروز بابا فاطمه رو برد کلاس ژیمناستیک و خواست برا برگشت منو تو بریم دنبالش خواب بودی بیدار شدی اما با نق و نوق اولین بار بود اینطوری میشدی گفتم شاید خواب بد دیدی یه ریز صدا میزدی  بابا زنگ زدم به بابا شاید با شنیدن صداش بهتر بشی ظاهرا خوب بود اما وقتی خواستم لباس بپوشی بریم سراغ اجی دبه دراوردی با هر ترفندی بود لباس تنت کردم حالا از پله ها پایین نمی اومدی چند بار مثلا قهر کردم فایده نداشت چند بار به نشانه رفتن تا پایین پله هارفتم فایده نداشت کلا رفته بودی تریپ لج نیم ساعت تو راه پله معطلت شدم داشتم از...
22 تير 1391

حادثه

سلام ارزوی مامان دو روز گذشته بخاطر کار مامان و بابا همگی رفتیم تهران عصر شنبه بابا تو و اجی جان و برد پارک فاطمه میره تاب بازی بابا تا میره فاطمه رو محکم هل بده از تو غافل میشه و یه بچه دیگه با تابش میخوره بتو بالای لبت شکاف خورد و بابا تورو خونی و گریون اورد تا برسونیم درمانگاه وای که چقدر برات گریه میکردم و تو با نگاه بمن میگفتی مامان گیه نکن یکی اونجا گفت باید بخیه بشه  نذاشتم اخه جاش تا همیشه تو صورتت میموند یه کم شستشو دادن و برگشتیم خواستم ببرمت یه متخصص زیبایی که اگه بنا به بخیه بود اونا برات نامرئی بزنن امامگه نوبت گیر میومد شب وقتی خوابیدی حس کردم شکاف مثل هلال ما...
12 تير 1391

شاهکار

سلام عزیزکم دیروز صبح تا چادرمو برداشتم برم اداره بیدار شدی با گریه گفتی:مامان بیلیم گفتم کجا محیا:ماشین صدای ماشین بابا رو شنیدی خدارو شکر فاطمه هم بیدار شد و هر دو تا تونو بردم پیش مامان جون ظهر که برگشتم با ذوق اومدی دم پله ها محیا:مامان سلام سلام عسیسم خوبی خوبم بعد شاد و شنگول اومدی جلو خاله خاتون اولین غلت رو درست حسابی زدی و در رفتی شب دوباره تکرار کردی .عالی بود داری حرکت های فاطمه رو تکرار میکنی .حتی روی پل رفتنت هم عین یه ورزشکار حرفه ایه امشب برا اولین بار جدا از مامان توی تختت خوابیدی .تو اتاق اجی جان تا صبح چند بار بهت سر زدم  تکون نخوردی خونه جدید مبارک کوچولوی...
8 تير 1391

21مین ماهگی

سلام شیرین زبونم فدای مهربونی هات شم که طاقت نداری اشک مامانو ببینی گاهی که باهام لج میکنی میگم محیا مامان گریه کنه میگی گٍیه (یعنی اره )بعد تا ادای گریه رو در میارم سریع میای موهامو نوازش میکنی و منو میبوسی که گریه نکنم گاهی هم خودت بمن پیشنهاد میکنی برا سرکشی ت گریه کنم خیلی داری بمن وابسته میشی توی خیابون یا ماشین یا پارک فقط دنبال منی و دستت تو دست من وقتی از بیرون میایم خونه تا میرم لباسامو عوض کنم سریع دنبالم میگردی و صدا میزنی مامان ! دیروز چند تا عطسه کردم گفتی عافیت گفتم مرسی گفتی سلامت باشی خیلی باادبی تا یه چیزی میخوای که برات میارم میگی :  مِيسی مامان ...
3 تير 1391

بلبل

سلام ای کیو سان مامان دیگه احساس دخترونه بهت ندارم صدات میزنم پسرم! اخه عین پسرا شدی لباسای دخترونتو کنار گذاشتم رفتم تو خرید بلوز شورتای پسروونه هزار ماشالله دامنه لغاتت زیاد شده هر چی بشنوی از خوب و بد مثل طوطی تکرار میکنی بابا عاشق "چبسید "(چسبید)گفتنته یاد گرفتی به همه میگی جان :بابا جون دان،اجی دان تو خیابون هم به هر کسی ده بار سلام میکنی ترسیدم گفتنت قشنگه دیشب بابا تو ماشین فاطمه رو صدا میزد تو خیلی جدی گفتی ساکت اجی دان خوابید بعضی کلمه ها رو مثل خوابید خیلی تند میگی ادم دوست داره فکتو فشار بده کلا خوردنی شدی ...
13 خرداد 1391

ای کیو سان

عسل مامان سلام دیروز اداره بودم که خبر شدم عمو مجید موهاتو از ته زده خیلی عصبانی شدم چون تصمیم داشتم ببرمت اتلیه ظهر که دیدمت خیلی بانمک شده بودی بخصوص وقتی گواشواره هاتو در اوردن انگار از اول پسر بودی امروز با بچه های اداره میریم اردو نگران سر کچلتم که نسوزه چون میدونم تحمل افتابگیرو نداری خودت خیلی ذوق زده شدی میگفتی مامان چچلم ...
13 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ختل و متل می باشد