زلزله
سلام دردونه دیروز بابا تا شب اداره بود منو تو و فاطمه هم طبق معمول خونه بابا جون بودیم ظهر که رسیدم خونه دیدم همه خوابند و فقط خاله خدیج بیداره تو هم اومدی جلو پله ها و دوباره گفتی "مامان سلام" وای مامان همه خستگیم در رفت وقتی خاله اینا میان ماهم اتراق میکنیم خونه بابا جون عصر تو و محمد مهدی رو گذاشتیم پیش مامان و باباجون وبا خاله ها٤ساعت زدیم به بازار و خیابون بمیرم مامان برات برگشتنی مامان جون تعریف کرد میخواسته محمد مهدی رو رو پاهاش بخوابونه تو دیدی و با عصبانیت متکا رو از رو پاها مامانجون کشیدی و محمد مهدی رو هم زدی و علنابا زبون بی زبونی اعلام کردی کسی حق نداره در حضور تو به بچه دیگه ای محبت ک...
نویسنده :
مامان
10:29


